loader-img
loader-img-2
بعدی
بعدی بازگشت
بعدی بازگشت

حسن حسن: گزیده روایات کتاب روایت زندگی شهید حسن باقری

ناشر مرکز نشر آثار شهید حسن باقری

نویسنده مهسا رون

سال نشر : 1401

تعداد صفحات : 120

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 100928 10003022
40,000 36,000 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

این کتاب در 49 بخش به بیان شخصیت، توانمندی، هوش و ذکاوت شهید حسن باقری پرداخته است. در ابتدای این کتاب نویسنده در جدولی به اختصار از سال 1334 که شهید باقری متولد شده تا بهمن 1361 که در تپه‌های شمال فکه در حین شناسایی به شهادت رسیده است را توضیح داده است و در هر سال به صورت مجزایی فعالیت‌های او را شرح داده است.

این کتاب حاصل روایت‌های کوتاهی از مادر شهید باقری به همراه روایت‌هایی از هم رزمان و فرماندهانی است که از نزدیک در جبهه‌های دفاع مقدس با او برخورد داشته اند و حتی افرادی که در همسایگی او زندگی کرده انده نیز خاطراتی را از او بیان کردند.

بخش نخست این دفتر زندگی با عنوان «نذر امام حسین (ع) اسمش را گذاشتیم غلامحسین، غلامِ حسین…» روایت مادر شهید حسن باقری است.

«25 اسفند 1334 مصادف با سوم شعبان، روز تولد آقا اباعبدالله بود که یک ماه و نیم زودتر از موعد به دنیا آمد نذر امام حسین (ع) اسمش را گذاشتیم غلامحسین. غلامِ حسین. یک کیلو و هشتصد گرم بیشتر وزن نداشت آن زمان وسیله و دستگاهی نبود بچه‌های نارس را نگه دارند دکترها از زنده ماندنش ناامید بودند بیش از سه روز مرا در بیمارستان نگه نداشتند او را دادند بغلم آمدیم خانه کرسی داشتیم. او را توی پارچه می‌پیچیدم و می‌گذاشتم زیر کرسی… بدنش مثل استخوانی بود که یک لایه پوست قرزم روی آن کشیده باشند انگشت‌هایش انگار که چند چوب کبریت کنار هم قرار گرفته تا یک ماه با قاشق شیر می‌ریختم دهانش به لطف و عنایت خداوند کم کم رشد کرد یک سال و خورده‌ای داشت که سیاه سرفه گرفت او را می‌پوشاندم و می‌بردم پشت بام توی هوای آزاد تنفس کند پنج ساله بود که مبتلا به دیفتری شد زمستان هم بود پدرش نبود او را بغل کردم وسط برف از خانه بیرون آمدم دکتری پیدا نکردم سراسیمه رفتم داروخانه گفتم بچه ام دارد از دست می‌رود آنها زنگ زدند حسن زمانی که دکتر آن زمان بود سریع بچه را پیش او بردم و نسخه نوشت بلافاصله تاکسی گرفتم و برگشتم داروخانه آمپول او را زدند به لطف خدا نجات پیدا کرد احساس می‌کردم اگر از دستم برود زندگی ام می‌رود.»
  • زبان کتاب
    فارسی
  • شابک
    978-622-94141-1-8
  • سال نشر
    1401
  • چاپ جاری
    1
  • تاریخ اولین چاپ
    1401
  • شمارگان
    1000
  • نوع جلد
    جلد نرم
  • قطع
    رقعی
  • تعداد صفحات
    120
  • ناشر
  • نویسنده
  • وزن
    172
  • تاریخ ثبت اطلاعات
    جمعه 1 مهر 1401
  • تاریخ ویرایش اطلاعات
    جمعه 1 مهر 1401
  • شناسه
    100928
  • دسته بندی :
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
شما هم می توانید گزیده انتخابی خود از کتاب را ثبت کنید.
نام و نام خانوادگی
عنوان
برگزیده
کد امنیتی
محصولات مرتبط
بازدیدهای اخیر شما