بعدی
بعدی بازگشت
بعدی بازگشت

سفید پوشان قبله 2 (خاطرات روحانیون، معینه ها و مدیران کاروان های دانشجویی)

ناشر دفتر نشر معارف

گردآورنده کتاب ستاد عمره و عتبات دانشگاهیان

سال نشر : 1393

تعداد صفحات : 132

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 27738 10003022
3,500 3,150 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

کتاب حاضر، مجموعه ای از خاطرات و نوشته های روحانیون و مدیران کاروان های حج و عمره دانشجویی است. در این نوشتار در قالب ذکر خاطره از سفر عمره دانشجویی، به تبیین اجمالی ابعاد اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی، تربیتی و سیاسی حج پرداخته شده است. در همین راستا نویسنده به نقش حج در وحدت و تقریب بین مذاهب اسلامی، تأثیر آن در بصیرت اخلاقی و سیاسی، نقش آن در معرفی ظرفیت های جهان اسلام و مسلمانان، از بین بردن تبلیغات منفی دشمن علیه اسلام و مسلمانان، نزدیک شدن به خدا و معنویات، غنیمت شمردن فرصت حج برای حل برخی از مشکلات جهان اسلام، فرصت حج برای بازیابی شخصیت خویش و تجدیدنظر در کردار و افکار و برخی دیگر از برکات حج معنوی حج اشاره نموده و خاطراتی کوتاه از زبان روحانیون و مدیران کاروان های حج و عمره دانشجویی نقل نموده است.

برخی از عناوین خاطرات این کتاب عبارتند از: «سارا»، «بند شدم»، «النا»، «شاید بخت کنارم نشسته بود»، «خدا تو را بسوی خود می خواند»، «دفترچه خاطرات»، «اصرار و پافشاری فقط به سوی او!»، «شب آرزوها»، « و تهیدست حاجت خواه را به بانگ زدن از خود مران»،«حریم غربت بقیع»، «آخه الآن وقت عکس گرفتنه؟»، «صاحب خانه را دیدم؛ اما خانه را ندیدم!»، «تازه مسلمان شده»، «وحدت و تقریب مذاهب اسلامی»، «سفر سبز»، «تولدی دیگر»، «تو را بخشیده ام!»، «خودش من بی نماز را دعوت کرده؟»، «غنیمت شمردن فرصت ها»، «شگردهای تبلیغی دشمن»، «عمره نیابتی برای رهبر»، «مرده ای که زنده شد»، «دعوت شدگان»، «حجکم مقبول»، «شبهه»، «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»، «شکاکی ممنوع»، «هر کس سحر ندارد از خود خبر ندارد»، «طریق»،«برنده»، «چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید»، «شفایافته» و «زندانی».

در بخش پیشگفتار این کتاب آمده است: و خداوند به حضرت داوود علیه السلام فرمود: «اگر آنان که از من روی برتافتند، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم، بدرستی که از شوق جان می سپردند». گاهی وقت ها درک کردن اتفاقات اطراف و دست یابی به چون و چرای ماجراها، نه تنها از عهده ما، بلکه از عهده محاسبات منطقی و قوانین جاریه روزگار نیز خارج است.»

در ذیل خاطره ای با عنوان آخه الآن وقت عکس گرفتنه؟ آمده است:
«در یکی از سفرهای عمره دانشجویی حدود ساعت دو و سی دقیقه شب در اتاق خوابیده بودم. با صدای ضربات درب اتاق از خواب پریدم؛ ضربات محکم و ممتد بود. با عجله رفتم سمت درب در را باز کردم، دیدم چند نفر از دانشجویان کاروان هستند، سلام کردند، جواب دادم. گفتم: اتفاقی افتاده! چیزی شده؟؟؟ گفتند: حاج آقا ببخشید خواستیم اگر امکان دارد با شما عکس بگیریم. با تعجب به دوربینی که در دستشان بود نگاه کردم، با صدای بلند خندیدم. گفتم: حالا موقع گرفتن عکس است.
یکی از آنها گفت: حاج آقا اتفاقا الآن بهترین موقع است. خندیدم و گفتم باشد زودتر عکستان را بگیرید و بگذارید کمی استراحت کنم. آنها عکسشان را گرفتند و رفتند ... بعد از چند روز یکی از آنها به من گفت: حاج آقا برنامه عکس گرفتن آن شب ما علتی داشت. گفتم: چه علتی؟ گفت: خواستیم صبر و تحمل شما را اندازه بگیریم، آیا مطابق گفته خود صبور هستید یا نه. اینجا بود که به فکر کشیدن این نقشه افتادیم. با خودم گفتم: این جوانان چقدر روی گفتار ما حساب باز می کنند و دقت می کنند که آیا با رفتار ما هماهنگ است یا نه؟».

تولدی دیگر عنوان خاطره دیگری از این کتاب است که ذیل آن می خوانیم:
«در کاروانی که چند سال قبل به عنوان روحانی کاروان به عمره مشرف شده بودم، پسر دانشجویی بود که اصلا برای زیارت به سفر نیامده بود. بیشتر حالت یک توریست و گردشگر آمده بود و همه اش دنبال جاذبه های توریستی در مدینه می گشت و هر چقدر ما می گفتیم؛ در جلسات حضور پیدا نمی کرد و حتی حرم هم خیلی به ندرت می رفتو در فاز گردش و تفریح خودش بود.
یک روز مانده بود به مُحرم شدن، دیدم حال و هوای خاصی پیدا کرده و با معنویت خاصی به حرم می رود! گفتم: چه شده؟ گفت: دیشب خیلی خسته شده بودم و حوصله ام سر رفته بود و با خودم حرف می زدم که بابا اصلا برای چی اومدی؟ اینجا که خبری نیست! در ذهنم به رسول الله گفتم: چرا من را اینجا آوردی؟ بعد خوابم برد و در خواب دیدم رسول الله دستم را گرفته و به سمت حرم می برد. از خواب بیدار شدم الآن خیلی بی قرارم....
در مسجد شجره زمان مُحرم شدن؛ های های گریه می کرد. رفتم نزدیکش خیلی بی قرارتر شده بود. انگار واقعا برگشته بود. با او حرف می زدم تا آرام تر شود و تازه آن موقع متوجه شدم فرزند شهید است و فهمیدم پدرش و جد پدرش دستش را گرفتند و تا اینجا آوردند تا دوباره متولد شود».
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
محصولات مرتبط
بازدیدهای اخیر شما