بعدی
بعدی بازگشت
بعدی بازگشت

گل به صنوبر چه کرد؟

گنجینه فرهنگ مردم 1

ناشر امیرکبیر

نویسنده سید ابوالقاسم انجوی شیرازی

تحقیق و تنظیم کتاب سید احمد وکیلیان

سال نشر : 1396

تعداد صفحات : 510

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 38306 10003022
50,000 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

قصه های این مجلد از ناب ترین قصه های عامیانه ایرانی است که در دهه های چهل و پنجاه توسط زنده یاد سیدابوالقاسم انجوی شیرازی گردآوری شده است. ویرایش جدید قصه های این مجموعه مزین به طبقه بندی و کدگذاری جهانی شده که بدین وسیله می توان به افکار و عقاید عامه مردم ایران و جهان دست یافت.

وکیلیان یکی از دستیاران استاد انجوی شیرازی بود و تاکنون دوازده جلد کتاب در حوزه فرهنگ مردم به نگارش درآورده است همچنین عضو انجمن بین المللی قصه، انجمن فرهنگی کشورهای مسئول تدوین دایره المعارف قصه های ایرانی و ویرایش آثار استاد انجوی شیرازی از جمله کتاب حاضر می باشد و 12 سال است که سردبیر و مدیر مسئول فصلنامه فرهنگ مردم است.

یکی بود یکی نبود. سوا خدا هیچکه نبود. در قدیم شخص ثروتمندی بود فقط یک دانه پسر داشت و چون خیلی علاقه به این پسر داشت به نوکرها و غلامان دستور داده بود باغی که مقابل منزلش قرار گرفته بود در آن را باز نکنند و او را توی باغ نبرند. تا اینکه پسر یواش یواش بزرگ شد و هر روز به گردش و شکار می رفت. از قضا روزی از در باغ عبور افتاد، به نوکر خودش گفت: 'این باغ از کیست؟' نوکر دستپاچه شد و گفت باغ مال خودتان است.' پسر تعجب کرد که چرا در این مدت از باغ خودشان دیدن نکرده. القصه به منزل روانه شد و از مادرش خواست که اجازه دهد از باغ دیدن کند. مادرش گفت: 'پدرت دستور داده که در این باغ گشوده نشود.' پسر اصرارش زیادتر شد و بنای داد و بیداد و گریه و زاری را گذاشت و از مادرش خواست که باید من به این باغ سر بزنم. عاقبت در غیاب پدر و مادرش در باغ را گشود و دید که باغ پر از میوه و جویبارهای فراوان است. مثل بهشت عنبر سرشت.

قدری تفرج و گردش کرد. گفت پدرم چرا تا حال باغی به این خوبی را به من نشان نداده که بهترین گردشگاه است و خیلی غصهٔ مدت عقب افتاده را خورد که ناگهان آهوی خوش خط و خالی از جلو چشمش نمایان شد که خیلی جالب بود و توجهش را به خود جلب کرد و پسر در تعقیب آهو شتافت.
آهو بنای جست و خیز را گذاشت و پسر هم او را تعقیب کرد. آهو از باغ خارج شد و پسر هم او را تعقیب کرد تا بالأخره وارد قلعه شد. چرخی خورد دختر خوشگلی از جلد آهو خارج شد. پسر از دختر که از جلد آهو بیرون آمده بود خواستگاری کرد. دختر دست پسر را گرفت و داخل زیرزمین های قلعه کرد و گفت: 'اگر می خواهی به وصالم برسی شرط دارد. اگر شرطم را پذیرفتی و جوابم را دادی زنت می شوم والا سرت از تن جدا خواهم کرد.' بعد به اتاق دیگری هدایتش کرد. پسر متوجه شد که سرهای بریده در اتاق زیاد است.

گفت: 'این سرهای بریده چیست؟' دختر گفت: 'این ها تمام خواستگارهای من بوده اند و چون نتوانسته اند به این سؤال من جواب بدهند سرهاشان را از دست داده اند و حال اگر حاضر شوی شرطم را قبول کنی سؤال مطرح شود.' پسر چون عاشق و بیقرار دختر بود ناچار قبول کرد. دختر گفت: 'به من بگو 'گل به صنوبر چه کرد و صنوبر به گل چه کرد.' پسر از جواب دادن عاجز شد، گفت: 'یک هفته به من مهلت بده اگر جواب گفتم که عیال من هستی اگر نگفتم سرم را تقدیم خواهم کرد.' دختر گفت: 'مهلت دادم اما خیال نکنی که از چنگ من خلاص می شوی. اگر سر موعد جواب ندهی چنانچه ستاره شوی در آسمان باشی و اگر ماهی شوی ته دریا باشی دستگیر می شوی و سزای خود را خواهی دید.' پسر از قلعه خارج شد و به فکر و اندیشه فرو رفت. سرگردان رو به بیابان نهاد و شب را زیر درختی به روز رساند.

خواب و بیدار بود که ناگهان سه کبوتر بالای درخت قرار گرفته یکی از کبوترها به دو کبوتر دیگر گفت. 'خواهرها این پسر گرفتار عشق دختر پریزاد شده و دختر پریزاد سرگذشت گل و صنوبر را خواسته. اگر این جوان بیدار باشد باید زودتر حرکت کند و راه راست را پیش بگیرد. داخل شهر 'گل' شود. دکان قصابی جلو دروازهٔ شهر است و آن دکان مال 'گل' است. سگی جلو دکان با قلادهٔ طلا مشغول پاسبانی است و در انتظار صاحب دکان که گل باشد مانده است. همین قدر که گل سر و کله اش نمایان می شود، سگ را با عزت تمام داخل دکان می کند و مشغول پذیرائی از سگ و مشغول کاسبی می شود و عصر که شد با سگ به منزل می روند. این جوان بایستی هر طور شده و صاحب دکان هر شرطی بکند به منزل گل شود تا از سرگذشت گل و صنوبر آگاه شود.' پسر تمام حرف های کبوتر را شنید و توکل به خدا روانه شهر شد. در بین راه به پیرمرد عابدی رسید و پس از سلام و احوالپرسی از پیرمرد عابد التماس دعا کرد و پیر روشن ضمیر پر مرغی از شال کمر خود خارج کرد و گفت: 'ای جوان انشاالله به مراد خود و دانستن سرگذشت گل و صنوبر خواهی رسید.

هر جا و هر وقت درمانده و ناچار شدی این پر را آتش بزن مرغی تو را نجات خواهد داد.' جوان از مرد عابد خیلی ممنون، روانه شهر شد. ناگاه چشمش به سگ پاکیزه ای افتاد که قلادهٔ طلا و زنجیر طلا به گردن در دکانی پاس می دهد. جوان هم یک طرف دکان ایستاد و مشغول تماشا شد. اندکی بعد سر و کله قصاب صاحب دکان که همان گل باشد پیدا شد و سگ را بغل کرد و قدری او را نوازش کرد و بوسیدش و پشت پیشخون دکان ایستاد و مشغول کاسبی شد. جوان هم در آنجا مشغول تماشا بود خلاصه غروب شد و قصاب دکان خود را جمع آوری کرد و خواستند روانهٔ منزل شوند. جوان غریب دنبال قصاب افتاد و به راه ادامه داد. قصاب رو به جوان کرد و گفت: 'چیزی می خواهی؟' پسر گفت: 'بدان و آگاه باش که من غریب این شهرم جا و منزلی ندارم و امشب مرا به منزل خود راه بده.' گفت: 'ای جوان من کسی را به منزل خود راه نمی دهم. اگر هم کسی را در منزل ببرم صبح سرش را خواهم برید.

اگر به این شرط حاضری می توانی به خانهٔ من بیائی.' پسر قبول کرد و به اتفاق به خانهٔ قصاب آمدند و قصاب مشغول پذیرائی گرمی شد تا موقع شام رسید. قصاب سفره را پهن کرد سگ هم جلو سفره نشست. قصاب اول غذای مرتب و منظمی جلو سگ گذاشت و بعداً خود و جوان مشغول غذا خوردن شدند. پس از صرف شام، قصاب باقی ماندهٔ غذای سگ را توی بشقابی ریخت بلند شد در صندوقخانهٔ مقابل را باز کرد و قفس بزرگی که در آن قفل بود باز کرد. باقی ماندهٔ غذای سگ را جلو زن زیبائی گه در قفس زندانی بود گذاشت و مجدداً در قفسه را قفل کرد. پسر هم دارد تماشا می کند خیلی تعجب کرد که این زن بیچاره کیست و چرا زندانی شده و سگ چرا اینقدر مورد احترام و عزت قرار گرفته است. قصاب هم پس از فارغ شدن مجدداً آمد و با جوان مشغول صحبت شدند. جوان گفت: 'ای قصاب تو که مرا صبح خواهی کشت خواهش می کنم قصه این زن زیبا که در قفس است و این سگ که این قدر مورد توجه و محبت تو قرار گرفته برای من که فقط تا صبح زنده هستم بازگو کن.'

قصاب گفت: 'از این راز منصرف شو که برای تو سودی ندارد.' از بس که پسر التماس کرد قصاب راضی شد که قضایا را بگوید و پیش خود فکر کرد که این مهمان من است و صبح هم کشته خواهد شد پس خوب است دلش را نشکنم و سرگذشت را بگویم. قصاب شروع کرد به حرف زدن، گفت: ' ای جوان بدان و آگاه باش که اسم من گل است و اسم آن زن زیبا که در قفس هست صنوبر است. این زن را از چشم های خود بیشتر دوست داشتم و هر چه می خواست از شیر مرغ تا جان آدمیزاد برایش تهیه می کردم. از هیچ نوع فداکاری در مقابل خواست هایش دریغ و مضایقه نکردم و این زن به من خیانت کرد و با مرد دیگری در منزل من عشق ورزی و عشق بازی می کرد.

بعضی از دوستان و رفیقان که از موضوع با اطلاع بودند گاهی گوشه و کنایه می زدند، ولی من تصور نمی کردم که این زن به من خیانت کند زیرا هر چه می خواست برایش مهیا می کردم. از اتفاق روزگار روزی سرزده داخل منزل شدم. از روی ناراحتی به آن شخص حمله کردم و با هم گلاویز شدیم. زن وقتی که دید که ممکن است من به او فایق آیم به کمک او شتافت و بیضه های مرا محکم گرفت. نزدیک بود هلاک شوم که همین سگ با وفای من وارد شد و پای زن را به سختی مجروح کرد و پس از افتادن زن به کمک من شتافت که با مرد فاسد مشغول زد و خورد بودم و بالأخره شخص خائن را کشتم و جسدش را در چاه انداختم. از آن موقع تاکنون زن را در قفس زندانی کرده ام و پس ماندهٔ غذای این سگ خوراک آن صنوبر خانم است.این بود سرگذشت من و حالا این سگ را از جان خود بیشتر دوست دارم و شب ها قفس زن را در پشت در خانه می گذارم که به جای سگ پاسبانی کند.' و قفس زن را آورد و پشت در اتاق گذاشت و رختخواب سگ را انداخت و سگ به خواب ناز فرو شد و مرد قصاب و جوان هم خوابیدند.

صبح زود قصاب از خواب بیدار شد و جوان هم بلند شد و گفت: 'آمادهٔ کشتن شو.' جوان رو به قصاب کرد و گفت: 'اجازه بده نماز صبح را بخوانم. آن وقت من تسلیم تو هستم.' قصاب در خانه را قفل کرد و جوان تو حیاط آمد که وضو بگیرد و نماز بخواند. پر مرغی را که مرد عابد به او داده بود سوزاند که یک مرتبه سیمرغی نمودار شد و دست انداخت گریبان جوان را گرفت و به هوا بلند شد و جوان با صدای بلند از آقا گل قصاب بین زمین و آسمان خداحافظی کرد و قصاب از رازی که مدت ها در سینه داشت پنهان کرده بود و به کسی اظهار نکرده بود، پشیمان شد و انگشت حیرت و عبرت به دندان گرفت ولی افسوس که پشیمانی سودی ندارد. خلاصه سیمرغ به جوان گفت کجا خواهی رفت؟ جوان قلعه دختر پریزاد را نشان داد و سیمرغ هم در قلعه جوان را پیاده کرد و خداحافظی کرد و مجدداً پری به جوان داد که اگر وقتی لازم باشد بسوزان تا حاضر شوم و پسر داخل قلعه شد و دید که دختر پریزاد مشغول قدم زدن است و منتظر است، پسر که داخل قلعهٔ پریزاد شد.

دختر به استقبال شتافت و به اتفاق داخل تالار شدند و ماجرای گل و صنوبر را نقل کرد. رنگ از رخسار دختر پرید زیرا شنیده بود که هر که سرگذشت گل و صنوبر را بگوید با او وفادار نخواهد شد. شب را به استراحت پرداختند. پسر از دختر پریزاد پرسید: 'حالا چه می گوئی؟' دختر گفت: 'من به عهد خود وفادارم و تسلیم خواهم شد.' بعد سرگذشت جوانانی را که به دست او به قتل رسیده بودند برای جوان تعریف کرد و جوان با خود اندیشید که پدرش حق داشته که در باغ را قفل می کرد و از رفتن او به باغ مانع می شد. تصیم گرفت که انتقام جوانانی را که به دست این دختر سنگدل به قتل رسیده اند بگیرد. پر سیمرغ را آتش زد سیمرغ حاضرشد و جوان گفت: 'از تو می خواهم که این دختر پریزاد را به هوا ببری و به کوه قاف پرتاب کنی که طعمهٔ جانوران شود و انتقام خود را پس بدهد.' و سیمرغ هم اطاعت کرد و دختر را به درک اسفل السافلین رساند و خبر نابودی آهوی خوش خط و خال را و سرگذشت گل به صنوبر چه کرد را برای پدر و مادرش تعریف کرد و همگی شاد و خرم شدند و در باغ را باز کردند و آن را وقف گردشگاه عمومی کردند و پسر هم تازنده بود از زنان گریزان بود و نفرت داشت و هر وقت پدر و مادرش می خواستند او را وادار به عروسی کردن کنند می گفت گل به صنوبر چه کرد؟
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
شما هم می توانید گزیده انتخابی خود از کتاب را ثبت کنید.
نام و نام خانوادگی
عنوان
برگزیده
کد امنیتی
محصولات مرتبط
بازدیدهای اخیر شما