بعدی
بعدی بازگشت
بعدی بازگشت
  1. خانه
  2. کتاب
  3. بعثت، غدیر، عاشورا، مهدویت (4)
  4. امام حسین (ع) و عاشورا (3-4)
  5. با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه - جلد اول

با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه - جلد اول

به من اطلاع بده

معرفی کتاب

در علل تحقق قیام امام حسین(علیه السلام) عوامل گوناگونی نقش داشتند، مانند خودداری آن حضرت از بیعت با یزید، نامه های کوفیان، امر به معروف و نهی از منکر و ایجاد اصلاح در امت پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله)؛ و...
میزان توجه هرکدام از مورخان و تحلیل گران به هر یک از عوامل، سبب شده تا تفسیر و قرائت از قیام امام حسین (علیه السلام) با نگاه های مختلفی بررسی شود.

در بررسی علل و عوامل این حادثه بزرگ تاریخ به برخی از عوامل بیش از وزن آن توجه شده و موجب گشته تا قرائت و تحلیل از این انقلاب شگفت آور با واقعیت تاریخی هم داستان نباشد.

نویسندگان این اثر معتقدند که پژوهش درباره نهضت حسینی تا پیدا شدن یک تئوری فراگیر که همه عوامل مؤثر در این قیام را چنان که باید جدی بگیرد و حق هر کدام را چنان که شایسته است بدون افراط و تفریط بیان کند، همچنان ضروری به نظر میرسد.

بررسی مجموعه حاضر نشان می دهد که این اثر به دنبال این است تا همه عوامل را با یکدیگر سنجیده و به اندازه وزن هر کدام، تحلیل و تفسیری جدید و واقعبینانه را بیان دارد.

نویسندگان آن مدعی اند که در این پی جویی تاریخی، درباره تاریخ دوران امامت امام حسین (علیه السلام) و پس از آن تا هنگام بازگشت کاروان حسینی به مدینه به رهبری امام سجاد(علیه السلام) مطالعه ای تحلیلی و انتقادی انجام داده و کوشیده اند تا جنبه های ناشناخته و پنهان و نیز موارد ارزشمندی را که تاکنون، چنان که باید، به ارزش های آن پی برده نشده و نیز حقایقی را که در پس پرده های دروغ پنهان مانده و یا دروغهایی که لباس حقیقت پوشیده اند را آشکار سازد و برای تحقق این مهم نگاهی تحلیلی و در نوع خود بدیع، کم نظیر، عمیق و مستند به تاریخ اسلام دارند، تحلیلی که از زمان شکل گیری جبهة نفاق در مکه همزمان با دعوت علنی رسول مکرّم(صلی الله علیه)، تا زمان ظهور منتقم خون حسین(علیه السلام) را در نظر دارد.

جریان نفاق چگونه در جامعه اسلامی آغاز گردید؟ و آیا این جریان در جایی از تاریخ زندگی مسلمانان پایان پذیرفته است ؟
یـک نـظـریـه مـشـهـور مـی گـویـد: (جـریـان نـفـاق بـا مـهـاجـرت پـیـامـبـر (ص) بـه مـدینه و تـشـکـیـل دولت اسـلامـی در ایـن شـهـر آغـاز شـد.)؛ و ایـن جـریـان تـا واپـسین روزهای زندگی پیامبر(ص) ادامه یافت .
ایـن نـظـریه که بر پایه عامل (ترس ) از اقتدار و شوکت اسلام و مسلمانان مبتنی است بر این باور است که زیر تاءثیر این عامِل ، کسانی که در حقیقت کافر بودند، پس از ورود به اسلام ، بـه نـفـاق روی آوردنـد؛ بـه ایـن تـرتـیـب که با مؤ من وانمود کردن خود در ظاهر، کفرشان را پوشیده می داشتند.
مـنـحـصـر دانـسـتن [شکل گیری پدیده ] نفاق به عامل ترس ، ضرورتا به این جا می انجامد که گـفـتـه شود: جریان نفاق هنگامی در جامعه اسلامی پدید آمد که این دین مبین از قدرت و شوکت و نیروی قهر و غلبه برخوردار گردید.
اما یک تأمل ساده نشان می دهد که نفاق انگیزه نیرومندتری جز ترس داشته و آن (طمع ) بوده اسـت . بـرای مثال طمع به آینده اسلام چیزی نیست که در مدینه منوره پدید آمده باشد، بلکه از هـمـان روزهـای آغـازیـن ظـهور اسلام در مکّه مکرمه شکل گرفته است ؛ زیرا در میان اعراب کسانی بودند که نسبت به واقعیّت سنّت های اجتماعی و قانون منازعه و آینده آگاهی و شناخت داشتند؛ و مـی دانـسـتـند که دعوت بی رونق پیامبر(ص) در مکّه ، به زودی پیروز خواهد شد و آوازه اش در همه جا خواهد پیچید.

پژوهنده در تاریخ دعوت اسلامی و سیره نبوی به آسانی [و با اندکی تحقیق ] به مصادیق این حـقـیـقـت مـی رسـد. چـنان که یکی از مردان بنی عامر بن صعصعه پرده از این حقیقت برداشته می گـویـد: (بـه خـدا سـوگند، اگر من این جوان قریشی را در اختیار می داشتم ، همه عرب را به وسیله او می خوردم .) وی به رسول خدا(ص) چنین پیشنهاد کرد: (اگر ما با تو بیعت کنیم و آن گاه خداوند تو را بر مخالفانت پیروز سازد، آیا می پذیری که پس از تو قدرت و جانشینی از آن مـا بـاشـد؟) حضرت در پاسخ فرمود: (جانشینی من امری الهی است و او در هر جا که خود بـخـواهـد قرارش می دهد.) مرد عامری گفت : آیا می خواهی [راضی هستی ] که اعراب گلوی ما را به خاطر تو ببرند و پس از آن که خداوند تو را پیروز کرد قدرت از آن دیگران باشد؟ ما را به قدرت تو نیازی نیست ؛ و [با این استدلال ] دعوت آن حضرت را نپذیرفتند.(2)

هـمـچنین در میان اعراب افراد با نبوغی بودند که از همان آغاز ظهور اسلام دریافتند که این دین در آینده موقعیّتی ممتاز خواهد داشت . نیز کسانی از آنها با یهودیان و مسیحیانی که اخبار جنگ ها و حوادث آینده را از پیشینیان خود به ارث برده بودند، ارتباط نزدیک داشتند. آن گونه که در قـرآن کـریـم آمـده اسـت ، اهـل کـتـاب حـتـی بـه ویـژگی های جسمی و روحی پیامبر(ص) آگاهی کـامـل داشـتـنـد: (اَلَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ اءَبْنَاءَهُمْ)(3) و در گفت و گو با مردم ، او را پیامبر خاتم و پیروز معرفی کردند.

هـنـگـامـی کـه پـیـامـبـر اکـرم (ص) بـه رسـالت مـبـعـوث شـد، اهـل کـتـاب ایـن مـوضـوع را با برخی اعراب در میان گذاشتند و تاءکید ورزیدند که آینده از آن پیامبر اسلام و دعوت تازه اش خواهد بود.

چشمداشت به آینده ، از انگیزه های قوی پیوستن به اسلام و درآمدن زیر پرچمش بود؛ و اعراب در مـوضـوع هـای اعـتـقـادی و حـوادث مـربـوط بـه آیـنـده بـر آرای اهل کتاب اعتماد می کردند.

بـرای مـثـال ، بـرخـی از افـراد قـبـیـله کـنـده بـا ایـن سـخـن اهل کتاب که (به زودی پیامبری از مکّه ظهور خواهد کرد که روزگارش نزدیک است ) به حقانیت دعوت پیامبر(ص) پی بردند.(4)

پـس از آن کـه رسـول خدا(ص) دعوتش را به قبیله بنی عیس عرضه کرد، گروهی از آنان نزد یهودیان فدک رفتند و نظرشان را در این باره جویا شدند.(5)

در روایـتـی آمـده اسـت کـه در یـکـی از سفرهای تجاری ابوبکر به شام ، یکی از راهبان ، هنگام ظـهـور پـیامبر(ص) را در مکّه به او خبر داد؛ و به او دستور داد که در شمار پیروان آن حضرت درآید. وی چون از سفر بازگشت ، مطلع شد که پیامبر (ص) مردم را به سوی خداوند دعوت می کند و بی درنگ نزد آن حضرت رفت و اسلام آورد.(6)

عـثـمـان بـن عـفان گوید که او در یکی از دروازه های شام از زنی کاهن شنید که احمد(ص) ظهور کـرده اسـت ، آن گـاه بـه مـکـّه بازگشت ، دید که پیامبر(ص) مبعوث گشته و مردم را به سوی خداوند عزّوجلّ دعوت می کند.(7)

دربـاره اسـلام طـلحـة بـن عـبیدالله گویند: در بُصری بود که از راهبی شنید پیامبری به نام احـمـد ظـهـور کـرده اسـت . چون به مکّه رفت ، شنید که مردم می گویند: محمد پسر عبدالله ادعای پـیـامـبـری کـرده اسـت . آن گـاه نـزد ابوبکر رفت و موضوع را از او جویا شد. او نیز وی را از موضوع آگاه ساخت و نزد پیامبر(ص) برد؛ و طلحه اسلام آورد.(8)

برخی از صحابه ، بر حفظ پیوند محکم با یهود و کمک گرفتن از اندیشه آنان چنان اصرار و پـافـشـاری داشـتند که جراءت کردند با کمال جسارت ، صفحاتی از تورات را بیاورند و بر پیامبر(ص) بخوانند و بدین وسیله آن حضرت را به شدّت بیازارند! در خبر آمده است :

عمر بن خطاب [به نزد حضرت ] آمد و گفت : من نزد یکی از برادران یهودیم (از قریظه ) رفتم و او سـخـنـان پـرمـعـنـایـی را از تـورات بـرایـم نوشت ، آیا اجازه می دهید که آن را برای شما بـخـوانـم ؟ (راوی گـویـد) چـهـره رسـول خـدا(ص) دگـرگـون شـد؛ و عـبـدالله گـفـت : خـدا عـقـل تـو را مـسخ کند آیا رنگ رخسار پیامبر(ص) را نمی بینی ؟ در این هنگام عمر گفت : رضایت دادم بـه ایـن کـه اللّه ، پـروردگـارم و اسـلام دینم و محمد(ص) پیامبرم باشد. گویند: در این هـنـگـام چـهـره پـیـامـبـر(ص) باز شد و فرمود: به آن که جانم به دست اوست سوگند، چنانچه موسی در میان شما پیدا شود و شما مرا رها و از او پیروی کنید، گمراه شده اید! شما سهم من از امّت ها و من سهم شما از پیامبرانم .(9)
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
محصولات مرتبط