بعدی
بعدی بازگشت
بعدی بازگشت

عطر عربی (مجموعه داستان گروهی)

داستان ما؛ قصه زمانه 4

ناشر : شهرستان ادب

سال نشر : 1396

تعداد صفحات : 228

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 53205 10003022
16,000 14,400 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

نویسندگان این داستان های خواندنی در عطر عربی، به زندگی مدافعان حرم در میدان جنگ و بیرون از میدان می پردازند. چگونگی حضور در میدان جنگ؛ مسائل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پیرامون این دفاع مقدس؛ تاثیرات حضور در جنگ بر زندگی خانواده های رزمندگان مدافع حرم؛ مسائل محور مقاومت و به طور کلی زندگی و زمانه مدافعان حرم درون مایه اصلی این داستان هاست.

گفتنیست داستان های «عطر عربی» را نویسندگان خوشفکر و توانمند مرتبط با موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب نوشته اند. از میان پنجاه داستان کوتاه بررسیشده برای انتشار در عطر عربی، زندهیاد استاد فیروز زنوزی جلالی 14 داستان را برای این کتاب برگزیدهاند. نویسندگان این داستانهای برگزیده عبارتاند از آقایان و خانمها: حامد جلالی، پرستو علی عسگرنجاد، شروین وکیلی، امیرحسین روحنیا، زهره عارفی، نرگس روزبهانی، زهرا ثابتی، مهدی نورمحمدزاده، اعظم عظیمی، ابراهیم اکبری دیزگاه، مهدی کفاش، علی اصغر عزتی پاک، محمدقائم خانی و سیدحسین موسوی نیا.

«عطر عربی» آخرین یادگار فیروز زنوزی جلالی، نویسنده نامدار تازه گذشته برای ادبیات داستانی ایران است. این مجموعه را این نویسنده برجسته، دو ماه پیش از فوت، در مقام دبیر مجموعه بازخوانی و تأیید کرد و برای چاپ به شهرستان ادب سپرد. «عطر عربی»، آخرین فعالیت جدی او در عرصه داستان قلمداد می شود.
زنوزی جلالی که در سال های پایانی عمر خویش با بیماری سختی دست و پنجه نرم می کرد پیش از آن که توان خود را از دست بدهد این داستان ها را با دشواری خوانده بود. زنوزی گفته بود: «این قصه ها را با مشقت فراوان خواندم چون دیگر توانی نداشتم، اما چون کارها درباره مدافعان حرم بود بر خود فرض می دانستم که آن ها را تصحیح کنم و زودتر به دست ناشر برسانم.» او به عهد خود وفا کرد و دو ماه پیش از فوت، کتاب را به شهرستان ادب سپرد.
گفتنیست فیروز زنوزی جلالی، متولد 1329، درگذشته 5 اردیبهشت 1396، سال 1387 بابت نگارش قاعده بازی توانست جایزه ادبی جلال آل احمد را به دست آورد.

الان پنجاه روز است که احمد را ندیده و بویش را حس نکرده. پنجاه روز. دفعه ی پیش همین حرف را به احمد زده بود، احمد رفته بود طرف ماهی ها و گفته بود: «کاش می شد تو را هم ببرم عاطی. واقعا اگر اجازه می دادند، می بردمت.» بلند شد و رفت کنار آکواریوم. دست هایش را باز کرده و آکواریوم را بغل کرد. صورتش را چسباند به شیشه و پوستش خنک شد. یکی از ماهی ها در عمق متوسط چرخی زد و رو به او. چشم هایش نسبت به جثه اش بزرگ بودند و از دو سوی کله اش مثل دوتا رادار زده بودند بیرون. تلفن باز هم زنگ زد...
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
محصولات مرتبط