loader-img
loader-img-2
بعدی
بعدی بازگشت
بعدی بازگشت

آخرین نماز در حلب

خاطرات شهید مدافع حرم عباس دانشگر به روایت پدر

5 (1)

ناشر شهید کاظمی

نویسنده مومن دانشگر

سال نشر : 1400

تعداد صفحات : 167

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 80706 10003022
45,000 40,500 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

عباس متولد اردیبهشت ماه سال 1372 از شهرستان سمنان است. حضور او در پایگاه و بسیج باعث شد که رفتار و گفتارش با اخلاق اسلامی آراسته شود. رابطه ای صمیمی و عاطفی با دوستانش پیدا می کرد. در سال 1390 کنکور سراسری شرکت کرد و با رتبه ی عالی در دانشگاه سمنان و در رشته مهندسی کامپیوتر (نرم افزار) قبول شد؛ اما به خاطر دور اندیشی و البته علاقه ای که به سپاه پاسداران داشت، در آزمون دانشگاه امام حسین علیه السلام هم شرکت کرد و قبول شد. دوم اردیبهشت سال 1395 به جبهه مقاومت در سوریه پیوست و سرانجام در بیستم خرداد در روستای هویز حومه جنوبی شهر حلب سوریه با موشک تاو آمریکایی به شهادت رسید.

* گزیده متن

دو ماهی می‌ شد که عباس به دانشگاه امام حسین (علیه السلام) رفته بود؛ با خودم گفتم: عباس تا زمانی که در سمنان بود نمازهایش را اول وقت می‌ خواند. برای اینکه مطمئن بشم نمازش اول وقت می ‌خونه یک پیامک برای او فرستادم و نوشتم اذان و اقامه در نماز مستحب است! راستی می ‌دانی در هر شبانه روز چند بار کلمه حی (بشتاب) را تکرار می ‌کنیم؟!

عباس در جواب نوشت: «60 بار! من منظورت را فهمیدم؛ خیالت جمع باشه!»

راوی: پدر شهید

کار کنید؛ نماز شب بخوانید.

از زمانیکه عباس شهید شده بود با خود می‌ گفتم می‌ شود عباس را در خواب ببینم و به او بگویم تو چگونه به این مقام رسیدی؟! روزها و شب‌ ها گذشت، بعد از مدتی یک شب او را در خواب دیدم؛ خوشحال و خندان بود، گفتم عباس جان!
من چه کار کنم که رحمت و لطف الهی خداوند شامل حال من بشود؟

عباس سه بار گفت: «کار کنید، کار کنید، کار کنید ...»

بعد گفت: «اگر می ‌خواهید از لذت معنوی بهره ‌مند شوید، نماز شب بخوانید.»

(الف- موقع- هم ‌رزم شهید)

اذان به وقت حلب

بعد از دو هفته از شهادتش، ساکش به دستمان رسید وسایل داخل ساک را یک به یک دیدم و ساک را کنار اتاق گذاشتم. در نیمه ‌های شب ناگاه صدای اذان را شنیدم و از خواب پریدم. ساعت را نگاه کردم. دیدم نیم ساعت به اذان شرعی مانده؛ هیجان تمام وجودم را گرفته بود؛ دویدم در حیاط خانه که ببینم صدای اذان از مناره مسجد است یا نه! متوجه شدم صدای اذان از داخل خانه است؛ وقتی خوب دقیق شدم؛ دیدم اذان از ساک کنار اتاق است. سراسیمه به سمتش رفتم و گوشی تلفن عباس در ساک بود؛ گرفتم، نگاهم به آن خیره شد ... روی صفحه نوشته بود: «اذان به وقت حلب»
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
شما هم می توانید گزیده انتخابی خود از کتاب را ثبت کنید.
نام و نام خانوادگی
عنوان
برگزیده
کد امنیتی
محصولات مرتبط
بازدیدهای اخیر شما