بعدی
بعدی بازگشت
بعدی بازگشت

فاخته های ناصره

داستان و روایت

ناشر صاد

نویسنده ناهید رحیمی

سال نشر : 1400

تعداد صفحات : 74

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 93415 10003022
6,000 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

کتاب فاخته‌ های ناصره، مجموعه داستان‌های ناهید رحیمی است. این کتاب در نشر صاد به چاپ رسیده است. این داستان‌ها بهم می‌پیوندند و ماجراهایی از دوران خلافت عباسی را روایت می‌کنند.

این داستان‌ها روایاتی جداگانه اما در عین حال پیوسته از درون تاریخ و از زمان خلافت عباسیان و در نهایت بخش کوچکی از زندگی عیسی مسیح علیه‌السلام هستند. روایاتی که بهم می‌پیوندند تا پاسخگوی چند سوال اساسی نوجوان و جوان امروز درباره‌ی چگونگی زندگی و علت رفتارهای آخرین ائمه‌ی شیعه باشند.

خواندن کتاب فاخته‌ های ناصره را به تمام دوست‌داران داستان‌های فارسی، از نوجوانان تا جوانان و بزرگسالان پیشنهاد می‌کنیم.

زندانبان سرش را هرلحظه به نرده‌ها نزدیک‌تر می‌کرد:

«همیشه برایم عجیب بود که چرا چند تن از بزرگان علویان بغداد از طرفداران شما هستند نه از دشمنان شما! به نظر خودتان عجیب نیست؟ شما تا یک سال پیش در دستگاه حکومت عباسی که دشمن قسم‌خوردهٔ آل علی (ع) و شیعیان علی (ع)‌ است کار می‌کردید و نفوذ داشتید، اما ریش‌سفیدان علویان شما را دوست دارند! و خدا می‌داند چند نفر دیگر هم غیر از آن‌ها برای شما حرمت قائل‌اند!»

پیرمرد دوباره به جوان نگاه کرد و این‌بار لبخند کم‌رنگی بر لب‌هایش نقش بست. پرسید:

«نامت چیست پسرجان؟»

جوان سرش را از بین نرده‌ها عقب برد. اخمی کرد و با جدیّت جواب داد:

«نامم… عبدالله…»

پیرمرد نگاهش را از عبدالله گرفت. کاسهٔ آب و ظرف نان را به کناری گذاشت و به دیوار سلول تاریک و سیاه‌رنگش تکیه داد:

«تو جوان خوبی هستی. عاقبتت به خیر شود؛ اما کمی خامی که اینجا و این‌طور بی‌پروا حرف می‌زنی. مراقب خودت باش.»

عبدالله که بالاخره توانسته بود بعد از چند روز پر حرفی، زندانی پیر و ساکتش را به حرف آورد، با تعجّب و اشتیاق نگاهش را به او دوخت:

«از کجا می‌دانید که من آدم خوبی هستم؟ آن‌هم در این زندان سیاه و تاریک که جز شر و بدی از آن نمی‌بارد.»

پیرمرد لبخند مهربانی زد و جواب داد:

«درست است که دشمنی وزیر تازه از راه رسیدهٔ مقتدر، مرا از جاه و جلال دربار به این محبس تاریک آورد؛ اما من هنوز به زیرکی و تیزبینی گذشته‌ام جوان. در این مدت کمی که به اینجا آمده‌ای تو را زیر نظر داشتم. دیدم که نسبت به زندانیان رحم داشتی و آزارشان نمی‌دادی. دیدم که به درد اسارتشان درد دیگری اضافه نمی‌کردی. در این شهر هرگونه خوبی به‌واسطهٔ خفقانی که در آن است مرده است؛ اما این جوانمردی تو، اخلاقی است که جز در میان علویان بغداد نمی‌توان دید.»

با شنیدن آخرین جملهٔ پیرمرد، رنگ از روی عبدالله پرید و خیره به او نگاه کرد. ناگهان به‌خاطر فکری که از سرش گذشت به خود لرزید؛ اگر این زندانی پیر که روزگاری بروبیایی در دربار «مقتدرِ عباسی» داشت، آنی نبود که فکرش را می‌کرد، اگر روزی آزاد می‌شد و دوباره به دربار برمی‌گشت! ای‌وای! حتماً برایش دردسر درست می‌شد.

پیرمرد با لبخندی آرامش‌بخش رشتهٔ افکار عبدالله را پاره کرد و ادامه داد:

«نمی‌خواهد نگران باشی. علوی‌بودنت رازی است میان من و تو.»
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
محصولات مرتبط
بازدیدهای اخیر شما