بعدی
بعدی بازگشت
بعدی بازگشت

سرآمدان شعر انقلاب اسلامی (1): پرویز بیگی حبیب آبادی

نویسندگان مرتبط : پرویز بیگی حبیب آبادی

* یک
«یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان، خون است به دلهامان
فریاد و فغان دارد، دُردی کش میخانه
هر سوی نظر کردم، هر کوی گذر کردم
خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه
افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی
دیگر نبود دستی، تا موی کند شانه
تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد
فریاد اباذرها، ره بسته به بیگانه
لبخند سروری کو، سرمستی و شوری کو
هر کوزه نگون گشته، هم ریخته پیمانه
آتش شده در خرمن، وای من و وای من
از خانه نشان دارد، خاکستر کاشانه
ای وای که یارانم، گل های بهارانم
رفتند از این خانه، رفتند غریبانه»
پرویز بیگی حبیب آبادی می گوید: «تا هشت سالگی در آبادان بودم با خاطره های بسیار؛ با خاطره های بسیاری که گم نشدند، هنوز زنده اند، ۲۰ سال بعد، ۱۳۶۰ به آبادان و خرمشهر می رفتم. خرمشهر در دست دشمن بود و از محله «کوت شیخ» به آن می نگریستم، می گریستم. این شعر همانجا جرقه اش خورد. خبر آزادسازی شهر را در تهران شنیدم. احساس کردم زیر پوستم هزاران منور روشن کرده اند. حس و حال عجیبی داشتم، اما سرودن «غریبانه» قبل از اینها بود، بعد از برگشتن از خرمشهر و بعد از عارض شدن تبی شدید؛ در اوج تب، به «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه» رسیدم و در عرض چند ساعت، شعر کامل شد. یک هفته بعد بچه ها عازم خرمشهر شدند و من هم سخت بیمار بودم. وحید امیری وقتی از جبهه خرمشهر برگشت، خبر آورد که این شعر در تمام جبهه دهان به دهان می گردد و همه جا را پر کرده است. اولین بار آقای سلحشور آن را اجرا کرد. بعد حسام الدین سراج آن را همراه با موسیقی خواند. بعد آقای کویتی پور اجرایش کرد. بعد حاج صادق آهنگران خواندند و همین طور بر تعداد این خوانندگان اضافه شد. در چند فیلم سینمایی خوانده شد. در چند نمایشنامه اجرا شد.»
پرویز بیگی حبیب آبادی متولد ۱۳۳۳ اردستان است. وی در سال ۱۳۵۲ به نیروی هوایی ایران پیوست و در سال ۱۳۸۲ با درجه سرهنگی بازنشسته شد. نسل انقلاب و جنگ او را با شعری می شناسند که نمادی از سال های جنگ است؛ شعر «غریبانه».
او شاعری است که در عرصه های گوناگون از ترانه سرایی گرفته تا پژوهش در تذکره های شاعران ماضی فعال است. شعر او سهل و ممتنع است، اما ساده انگارانه نیست، می گوید: «من همیشه این را گفته ام که شاعر، آئینه تمام نمای اطراف خویش است. اگر در روزگاری زندگی کرده که جنگی اتفاق افتاده، دفاعی صورت گرفته، بخشی از هویت شعر او را این منظر تشکیل می دهد، اگر در یک جامعه مذهبی زندگی می کند، بخشی از شعر او را شعر مذهبی تشکیل می دهد، اگر در جامعه ای زندگی می کند که فاصله طبقاتی در آن زیاد است، باید بخشی از شعر او را اعتراض به همین موضوع تشکیل دهد؛ باید ببیند مردمش چطور زندگی می کنند، همان طور شعر بگوید از زندگی شان، آرزوهاشان، دلخوشی هاشان، رنج هاشان، عشق هاشان. من خودم سعی می کنم که این جنبه ها در شعرم باشد، چون در جامعه ای زندگی می کنم که برخوردار از همه این عناصر است.»
حسین اسرافیلی - شاعر و پژوهشگر - می گوید: «پرویز بیگی را از سال های ۵۹ و بعد از تشکیل حوزه هنری می شناسم؛ شاعری با ویژگی های خاص که در جمع شاعران حوزه هنری و جلسات هفتگی آن حضور پیدا می کرد. او شاعری است که دل در گرو ارزش های انقلاب و آرمان های امام(ره) و اهداف شهدا دارد و هنوز شعر «یاران چه غریبانه...» او زبانزد اهالی جبهه و جنگ است. خود او از معدود کسانی است که هنوز شعر از شهید و دفاع مقدس می گوید. وی در جمع آوری این آثار و برگزاری کنگره های شعر دفاع مقدس فعالیت می کند و تاکنون دبیری چند کنگره را هم به عهده داشته است. مثنوی بلند «شهید همت» بیگی، نشان می دهد که شاعر برای بهبود زبان و بیان خود تلاش می کند. مجموعه سه جلدی تذکره شاعران که زندگینامه و نمونه آثار حدود ۴۲۰ شاعر دفاع مقدس را دربرمی گیرد، نشان دهنده علاقه او به مقوله شعر دفاع مقدس و شاعران آن است.»
«الهی به آنان که پرپر شدند
پر از زخم های مکرر شدند
به آنان که همت مثال آمدند
به شوق حریم وصال آمدند
به آنان که چون پرده بالازدند
قدم در حریم تماشا زدند
به آنان که مست ولامی شدند
بلادر بلاکربلامی شدند
به آنان که کارون خروش آمدند
چنان خون کارون به جوش آمدند
به آنان که امروز، فردایی اند
به آنان که فردا، تماشایی اند
به آنان که رفتند تا «ما» شوند
و آئینه داران فردا شوند
به آنان که زخمی ترین بوده اند
شهیدان میدان «مین» بوده اند
به آنان که سرمست «لا» می شدند
به آنان که از خود رها می شدند
به آنان که بالی رها داشتند
گذرنامه کربلاداشتند
به آنان که چون شمع ها سوختند
چراغ شهادت برافروختند
به آنان که مردان دین بوده اند
قرار زمان و زمین بوده اند
به آنان که از کوه، بشکوه تر
به آنان که پیوسته، نستوه تر
ز تکبیر آن دم که دم می زدند
سکوت زمان را به هم می زدند
به آنان که از مهر فرزند خویش
بریدند یکباره پیوند خویش
بریدند تا وصل آسان شود
نیستانه درد، درمان شود
بریدند تا عاشقی گل کند
سفر در مدار تغزل کند
بریدند تا عشق جاری شود
که از عاشقی پاسداری شود
به آنان که چون باده نوش آمدند
چو خون سیاوش به جوش آمدند...
همانان که روح روان داشتند
سفرنامه آسمان داشتند
همانان که دلداده او شدند
کبوتر کبوتر، پرستو شدند
پرستو، پرستو، فراز آمدند
و بی سر، سرافراز، باز آمدند...
شب عاشقی را رقم می زدند
همانان که بر «مین» قدم می زدند
از آنان که تنها «پلاکی» به جاست
کمی استخوان، مشت خاکی به جاست
به آنان که بر دوست، مهمان شدند
و در ساحت عشق، «چمران» شدند...
تو در نیمه شب های پر گفت وگو
چه دیدی، چه خواندی، چه گفتی، بگو »
دکتر صابر امامی - شاعر، نویسنده، منتقد و پژوهشگر- می گوید: «شاید اگر من «یاران چه غریبانه» را به شکل نوحه همان موقع نشنیده بودم، شاید اگر صدای آهنگران پشت این شعر نبود، این شعر خاطره نمی شد. خاطره شدن این شعر بیشتر مرهون صدای آهنگران است که این شعر را همراهی کرده است. با همین زمینه، می توان نمونه های فوق العاده عالی تر و زیباتری را مثال آورد. در ادبیات کلاسیک ما فراوان داریم. گرچه مشکل است تفکیک صدای آهنگران از این شعر اما به نظرم اگر آن صدا همراهی نمی کرد این شعر این قدر در ذهن و خاطره جمعی نمی نشست.»
حمیدرضا شکارسری -شاعر و منتقد- می گوید: «اکنون که خاطره جنگ هنوز در اذهان ما باقی ست، خیلی از آثاری که به تعادل میان نیازهای اجتماعی و ماندگاری ادبی نرسیده اند، در حافظه ما جا دارند. ما هنوز شعرهای کاملاً شعاری آن زمان را توی حافظه داریم و زمزمه می کنیم: «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه» یا مثلاً «می روم مادر که اینک کربلامی خواندم» اگرچه می دانیم که تاریخ مصرف دارند اگرچه می دانیم مال یک مقطعی بوده اند و زمانشان گذشته است. «یاران چه غریبانه» به این دلیل زمزمه می شود که هنوز می شود یادگاری های شهدای خرمشهر را بر در و دیوار این شهر دید. هنوز می شود به شلمچه رفت و مناطق پاکسازی نشده از مین را دید. این تأثیر ی است که با خاطرات در ما زنده می شود نه با متن اثر که باید از دهه ها، گذشته باشد و به گوش نسل نو رسیده باشد.
شعر حبیب آبادی از بیت دوم به بعد، با حوادث پس از اشغال خرمشهر دارای گره خوردگی عجیبی است که این، انطباق آن با فرامتن های دیگر را مشکل می کند. اتفاقاً خیلی از تصاویری که شاعر دیده است، نتوانسته به دلیل قالب کلاسیک اثر در آن بیاید. من در «حماسه کلمات» خاطره سفرش به خرمشهر را نقل کرده ام و در آنجا وی می گوید که در یکی از خرابه ها ساعت شکسته ای را دیده که روی یازده و پنج دقیقه متوقف مانده بود و حالت «V» را داشته به نشانه «پیروزی»؛ اما این تصویر در این کار نیامده همانطور که برخی از تصاویر دیگر که در آنجا دیده، به شعر منتقل نشده است.»
بیگی حبیب آبادی می گوید: «خوانندگان نسل جدید که مایل به اجرای این غزل هستند و اینجا و آنجا اظهار علاقه می کنند می توانند و آزادند که اجرای تازه ای از آن داشته باشند و هیچ کس هم مانع کارشان نخواهد شد. به اعتقاد دوست شاعرم آقای کاکایی غزلی که نزدیک به سه دهه در ذهن و ضمیر مردم ساری و جاری است، کم کم به یک اثر ملی بدل شده است و باید آن را آزاد اعلام کرد تا هر خواننده ای بتواند آن را اجرا کند.»
عبدالجبار کاکایی می گوید: «من نظر خیلی مساعدی به شعرهای جنگ که در زمان جنگ سروده شده اند دارم. به نظرم در رسیدن به هدفی که دنبالش بودند، بسیار موفق عمل کردند. یکی از انتقاداتی که مطرح است این است که می گویند اگر این شعرها خوب بودند چرا جهانی نشدند مانند شعرهای جنگ دیگر کشورها مگر کل ادبیات و شعر ما جهانی شد تا ادبیات و شعر جنگ اش جهانی شود این شعر دنبال این هدف بود که در زمان جنگ، بتواند اثری آنی و تهییجی روی رزمندگان و مردم درگیر در جنگ داشته باشد که داشت. این شعر در بستر فرهنگی ما شکل گرفت که در چارچوب نمادهای دینی و سنتی همچون عاشورا معنا می شود. مفهوم عاشورا را نمی شود از چارچوب سنت و پیوستگی هایش با زبان خارج کرد و جهانی اش کرد. یک بخش آزادگی اش البته جهانی است اما بخش های معناگرایانه و معرفت شناسانه اش کاملاً در رویکرد یک عاشق امام حسین(ع) و حرکت شیعی، قابل فهم و ارتباط و تأثیرپذیری است. با این اوصاف نمی توان یک شعر جنگ ۸ ساله را در ترجمه تبدیل به اثری میان فرهنگی کرد؛ این آثار در همین اقلیم و خاک معناپذیر و تأثیرگذارند. آنچه در ذهن من مانده این است که رزمندگان حتی در آخرین لحظات عمرشان، در لحظه شهادت هم این شعرها را زیر لب زمزمه می کردند و این یک موفقیت بزرگ در زندگی هر شاعری می تواند باشد.»
«دلم شکسته است و زین جماعت کسی زحالم خبر ندارد
به جز که سوزد به جز که سازد به خویش راهی دگر ندارد
نشسته زخمی بر استخوانم که برده هم تاب و هم توانم
طبیب پیر زمانه گوید که کار مرهم اثر ندارد
نه صحبت یار آشنایی نه قاصدی نه صدای پایی
چه گویم از کوی خاطر خود که بویی از رهگذر ندارد
دگر هوای پریدن آری پریده از خاطر خیالم
پرنده ی من به بستر خون، تپیده و بال و پر ندارد
بیا و محو کرانه ام شو بیا وشور ترانه ام شو
بیا به محمل که بی تو دیگر دلم هوای سفر ندارد
حدیث چشمت چه خواندنی شد زلطف اعراب ابروانت
اشارتی کن که عشق تاب فراق زیر و زبر ندارد
اسیر دردم طبیب من شو غریب عشقم حبیب من شو
دگر کنم بس حکایت دل که عشق حرفی دگر ندارد»

* دو
پرویز بیگی حبیب آبادی درباره شعر انقلاب می گوید: «خب! شاعر در دوره ای متولد شده یعنی تولد شعری یافته که این دوره، دوره دگرگونی بوده، دوره انقلاب بوده. بدیهی است که همه این تغییراتی که در سطوح مختلف جامعه به وجود آمده در ذهن و روان و اندیشه شاعر تأثیرگذار بوده. حتی من یک بار به این موضوع پرداختم که اگر شعر انقلاب در روزهای آغازین دچار شتابزدگی و شعار است دقیقاً عین واقعیت است و ارزشمند بودن این کار را نشان می دهد؛ چرا چون جامعه هم دچار دگرگونی و شتابزدگی بوده یعنی شعر تطبیق داشته با واقعیت های جامعه؛ بعد که جامعه می آید شکل می گیرد همه کارها یک روال منطقی به خود می گیرد شعر هم می آید و به یک آرامش و یک منطق مشخص می رسد. اگر شعر اول انقلاب شتابزده است شعاری است این عین علمی بودنش است، چرا چون تطابق دارد با آنچه که در اطرافش گذشته است؛ اگر شاعرانی هستندکه در شعر انقلاب فعال اند و تا می آیند در این عرصه ببالند، جنگ پیش می آید و در عرصه شعر جنگ، شعرهای والایی خلق می کنند این ها کاملاً با واقعیات زمانه خودشان هماهنگ اند و با آن واقعیات حرکت کرده اند؛ دچار خودسانسوری نشده اند و بخشی از هویت خودشان را حذف نکرده اند.»
شعر حبیب آبادی هم در «تلاطم» همین تردید ها، تناقض ها، همخوانی ها و وضعیت ها شکل گرفته است؛ شعری که قابل قیاس با شعر پس از حمله مغول است از همان استعاره ها بهره می گیرد که اشارتی به زمانه داشته باشد و نداشته باشد؛ تا به آفاق و انفس گذری داشته باشد و نداشته باشد. «طی طریق» می کند به دست افشانی اوزان عروضی، خون گریه می کند در «گفت و نگفت» مفاهیم، صحنه ها، لحظه ها. اگر دکتر امامی می گوید که می توان چون «غریبانه» شعرهای بسیاری از مثال آورد به درستی می گوید. همتایان بسیاری دارد در شعر دوره مغول اما «انطباق» یک اثر با «زمانه» اش آن را ممتاز می کند و عدم انطباق آن دیگری، آن را به باد فراموشی می سپارد. فاصله شعر «سلمان ساوجی» با شعر حافظ- در ظواهر و تسلط بر ابزارهای شعر- مگر چقدر است که یکی بر اوج می نشیند و همنشین «کتاب خدا» در خانه های ما می شود و دیگری تنها در تذکره ها می ماند چند شعر در تاریخ ادبیات ایران می توان یافت که از باب مثال، ظاهری همچون «کجایید ای شهیدان خدایی‎/ بلاجویان دشت کربلایی » داشته باشند ! بسیار بسیار! اما تنها یکی، همین یکی، از آن مولانا می ماند و در ذهن ما حک می شود. دلیل اش هم روشن است چون به عنوان یک «متن» قابلیت انطباق با «فرامتن» های گوناگون را دارد و می توان تطابق داشته باشد با رویدادهای مختلف در زمانه های متفاوت. زبان «حبیب آبادی» البته مستقل نیست، نیمه مستقل است، یعنی در ادبیات قابل شناسایی نیست، در کلیت شعر قابل شناسایی است، همچون شعر فروغی بسطامی که در ابیات یادآور زبان سعدی ست. اما در کلیت غزل، مهر «فروغی» را برخوددارد. شعر «حبیب آبادی» البته گاه به کاربرد لغت هایی همچون سفرنامه و «گذرنامه» و کلاً واژه های امروزی رومی آورد که تا حدودی فضای شعر هایش را متفاوت می کند اما همچنان «استقلال نسبی» را یادآور می شود، این بار نسبت به شعرهایی که در عصر و دورانش - مخصوصاً در چارچوب شعر شاعران حوزه هنری- شکل گرفته است. او شاعری ست که نرم سخن می گوید. اهل «چکاچک کلمات» نیست. کلاً و ذاتاً اهل «غزل» است و «شیرینی» آثارش یادآور «شیرینی» همه گیر شعرهای «دوران بازگشت» است. او در چشم انداز واژگانی و نگاه سبکی و رویکرد زبانی، در اغلب آثارش شاعری پیش از مشروطه است. ادامه «دوران بازگشت» است، البته نه در حضیض، بلکه در اوج این دوره؛ اگر بخواهیم شعر او را با شعری از شاعران بازگشتی پس از مشروطه مقایسه کنیم، تنها نامی که به ذهن می رسد «رهی» ست. «رهی معیری» گرچه «شیرین» می سرود و البته حلاوت شعرهایش نسبت به شعرهای خلف اش- حبیب آبادی- بیشتر بود اما هرگز به «استقلال نسبی» نرسید و شاید به همین دلیل است که پس از مرگش «سایه ی عمر »اش کوتاه و کوتاه تر شد. اما بیگی توانسته هم به زبان نیمه مستقل دست یابد، هم در یک کلان روایت، روایتگر زمانه اش باشد موفقیتی که «رهی» از آن بی نصیب ماند.
«سبوسبو «می» فدای چشمت
پیاله از پی فدای چشمت.
همه بخارا همه سمرقند
تمامی «ری» فدای چشمت
هزار دیوان هزار دفتر
دومثنوی «نی» فدای چشمت
دو تیسفون و دو تخت جمشید
امارت «کی» فدای چشمت
به پای بسته اگر جهان را
اگر کنم طی فدای چشمت
شکسته حالم مپرس از من
چقدر تاکی فدای چشمت
اگر من من جسارتی کرد
ببخش بر وی فدای چشمت

* سه
جنگ که آغاز شد، بسیار از آن گفتند. «شعر انقلاب» هنوز کاملاً شکل نگرفته بود. میان شعر انقلاب و شعر جنگ فاصله ای نبود و البته هر دو در پرده ای از ابهام و گاه پیرو عدم تشخیص و تشخص روشن بودند. بعضی شاعران، بلافاصله به سراغ زبان حماسی سبک خراسانی رفتند و شعر حماسی جنگ، اندک اندک شکل گرفت. برخی دیگر، غزل سیاسی دهه پنجاه را «مدل» قرار دادند و شعر جنگ را بدل به «شعر مقاومت فلسطین» کردند. گروهی دیگر، به غزلیات کلاسیک پناهنده شدند و با استفاده از استعاره های سبک عراقی،«می» و «معشوق» را به «مفاهیم امروزی» ارجاع دادند. جوان ۲۶ ساله ای آن سال ها، که خود اهل نظام بود، لحن حماسه را ارجح ندانست و به لحن غزل عراقی پناهنده شد. شاید یک «اتفاق» بود که غزلی با تمام خصوصیات یک «غزل سبک بازگشتی» چنان با «زمانه »اش چفت شود که به «نمادی از جنگ» بدل شود. ادبیات و هنر، همیشه منتظر چنین اتفاقاتی است! نمی توان به صرف شباهت های سبکی و کلامی، ناگهان اثری هنری از دل حادثه ای تاریخی جدا کرد و مهر بطلان بر آن زد و کار «نقد» را منصفانه شمرد. آنچه «اتفاق» افتاده بیرون از اراده هر منتقدی است. منتقدان باید آن را تفسیر و بازخوانی کنند، وگرنه همه می دانیم که اظهارنظر تولستوی درباره آثار شکسپیر، تنها نقطه ای تاریک در کارنامه اوست و طعنه سعدی بر مولانا، موجب شرمساری «کلیات» وی! این ها تازه بزرگانند که خود ثبت در جریده عالم اند و البته از گزند «رد یک اثر مسجل یا آثار مسجل» در امان نمانده اند.
حبیب آبادی پس از «غریبانه» به هر حال همان زبان را به «کج داری» و «مریزی » پی گرفت و گاه هم، زبان نوتر معاصران خود را آزمود.
«زنگ سوم بود اما زنگ آخر را زدند
منحنی ها زنگ پرواز برادر را زدند
زنگ سوم بود اما زنگ ها پایان نداشت
زنگ آبی‎/ زنگ پرواز کبوتر را زدند
زنگ سوم بود اما هیچکس باور نکرد
زنگ های ناگهان داغ مکرر را زدند
زنگ سوم بود اما زنگ پرطنین
زنگ چارم‎/ زنگ پنجم‎/ زنگ پرپر را زدند
مبحث مجهول بود و جبر و کوچی ناگهان
منحنی ها زنگ پرواز برادر را زدند»
بیگی می گوید: «شعرهایم را آسیب شناسی نکرده ام دوستان باید نظر بدهند. به باورمن، شعر در ایرانیان بالقوه است. بسیاری از ما، دغدغه های خود را به زبان شعر بیان می کنیم در چنین حالتی، شعر اگر ضعیف هم باشد عیبی ندارد. نمی توان گفت که «عوام زده» است. زمان آن را تشخیص می دهد و حرف مطلوب، جای خود را پیدا می کند. این مخصوص این دوران هم نیست، در گذشته هم با این موضوع روبه رو بوده ایم اما شعری که به نقطه عطفی رسیده باشد، می ماند. سعی کرده ام با اطرافم صمیمی باشم، البته نقش خانواده و زمینه سازی آنها هم بوده است. من آنچه در اطرافم می گذرد، در شعر منعکس می کنم شکست باشد یا پیروزی،فرقی نمی کند، بیان مسائل اجتماعی و درونیات خودم است.»
چله چله مستم، از شما چه پنهان
در خودم نشستم، از شما چه پنهان
گفت وگوی بی «می»، مایه ای ندارد
توبه را شکستم، از شما چه پنهان
هرچه بی بهانه است، هرچه جزترانه است
مانده روی دستم، از شما چه پنهان
جز ترانه هایم، عاشقانه هایم
دل به کس نبستم، از شما چه پنهان
ترس محتسب نیست، دردلم که دیشب
با خودش نشستم، از شما چه پنهان
این ردیف نامم، حسن انتخابم
کار داده دستم، از شما چه پنهان»
و شاعر همچنان در مسیر «غریبانه» گام می زند. «رهی» سال های هشتاد، راهی کدام منزل است باید به «سایه عمر»ش نگریست!

منبع: روزنامه ایران
نوشته: یزدان سلحشور

10 1388
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
نظرات

سعید

سلام. شعر زیبای (الهی به انان که پرپر شدند)یک شعر فوق العاده است. اما خواهش میکنم اشعار را دست کاری نکنید. شهید چمران بدون شک یکی از مردان بزرگ ایران است و نیازی نیست با کنجاندن نام ایشان در شعر شخصیت این مرد بزرگ یاد اوری شود . همان کلمه یاران بهتر است .چون شعر را برای همه مثل انگیز میکند. با تشکر از شما عزیزان

12 1395

اخبار مرتبط
محصولات مرتبط